حرفهای نا گفته من

عاشقتم عشقي !

چقدر بدجنس شدم امشب و شبهاي ديگر .... قند توي دلم آب شد وقتي تا صداي من را شنيدي دويدي به سمتم و بغلم كردي و محل بقيه نگذاشتي ، به درخواست بغل پدربزرگت هم دست رد زدي و سرت را روي شانه من گذاشتي .... كيف مي كنم از اين كارت !!! باي باي هم كردي با آنها كه برويم ! اين روزها دور دور من است ! آشكارا ابراز محبت مي كني به من ! عشق به " مادر " را در چشمانت و خنده هاي پر مهرت مي بينم . كيف مي كني با من اين روزها ! امروز برايت اغوش گشودم و يك ، دو ، سه گفتم و در كمال ناباوري دويدي بغل من ! عشق كردم . شب كه بابايت نبود كلي يك دو سه كرديم ، دستهايت را عقب مي بري و آغوش باز كردن من را تقليد مي كني ، مي گويم : يك ، دو سه و تو مي گويي : سييي (سه ) و مي دوي س...
25 فروردين 1393
1