عاشقتم عشقي !
چقدر بدجنس شدم امشب و شبهاي ديگر .... قند توي دلم آب شد وقتي تا صداي من را شنيدي دويدي به سمتم و بغلم كردي و محل بقيه نگذاشتي ، به درخواست بغل پدربزرگت هم دست رد زدي و سرت را روي شانه من گذاشتي .... كيف مي كنم از اين كارت !!! باي باي هم كردي با آنها كه برويم ! اين روزها دور دور من است ! آشكارا ابراز محبت مي كني به من ! عشق به " مادر " را در چشمانت و خنده هاي پر مهرت مي بينم . كيف مي كني با من اين روزها ! امروز برايت اغوش گشودم و يك ، دو ، سه گفتم و در كمال ناباوري دويدي بغل من ! عشق كردم . شب كه بابايت نبود كلي يك دو سه كرديم ، دستهايت را عقب مي بري و آغوش باز كردن من را تقليد مي كني ، مي گويم : يك ، دو سه و تو مي گويي : سييي (سه ) و مي دوي سمت من ، بازي كه طولاني شد تا بهم مي رسيديم پشتت را مي كردي و فرار مي كردي ، ازت خواستيم با بابايي هم يك دو سه كني ولي خب ... نكردي ! بابايي نا اميد شد و گفت اين با تو اين كار رو ياد گرفته !!! حال مي دهي اين روزها به من ! كاش هميشه همين جور بماني كودك بهشتي من . راستي اين وبلاگ متروكه ديروز سه تا بازديد كننده داشته !

عاشقتم عشقي !
یه مامان